|
وقتی که مرا دور می زنی ؛ یادت باشد که عشق را در میدان من آموختی …. دوباره به من خواهی رسید ، شک نکن . . . . من به جای خالی اش بیشترازخودش عادت کردم اعتراف تلخیست… آفــریـــن … چــــه بـــا اراده ! لـعـنــت بــه دبـسـتــانـــی کـه تــو از درســــهایــش، فـقــط ” تـصـمـیـــم کـُــبــری ” را آمــوخـتــــی … “تو “ اشک هایم هم وقتی که مرا دور می زنی ؛ یادت باشد که عشق را در میدان من آموختی …. دوباره به من خواهی رسید ، شک نکن . . . . من به جای خالی اش بیشترازخودش عادت کردم اعتراف تلخیست… آفــریـــن … چــــه بـــا اراده ! لـعـنــت بــه دبـسـتــانـــی کـه تــو از درســــهایــش، فـقــط ” تـصـمـیـــم کـُــبــری ” را آمــوخـتــــی … “تو “ چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟ عاشق شدم و عذاب را فهمیدم / رنجیدن و اضطراب را فهمیدم . . . زندگی شاید همین باشد ، یک فریب ساده و کوچک ، آن هم از دست کسی که تو دنیا را جز با او و جز برای او نمی خواهی !!! >
|
About
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|